تبليغاتX
آبی تر از آرامش

بزرگ داشت مقام معلم

به خدا شرمنده ایم قربان، این همه بزرگواری،این همه لطف

این همه محبتی که در حق ما کردید. والله که حق ما نبود!

به جان شما تا امروز به خاطر حقوق آخر ماه و امید گرفتن

اضافه کارها و معوقه ها! ماه را به آخر می رساندیم،ولی از

 امروزبه جان مبارکتان فقط به خاطر جبران همه محبت های

پدرانه و برادرانه شما ست که به کلاس می رویم.

آقا اصلا تقصیر آن قبلی هاست که ما نفهم ماندیم . دورازجانتان

بی شعور ماندیم!نفهمیدیم این که می گویند معلمی شغل انبیا است

یعنی چه؟ یعنی تا این قدرش را فهمیدیم که باید مثل انبیا و اولیاء

خیلی زجر بکشیم و اذیت وآزار زبان نفهم ها را تحمل کنیم،اما

فقط تا همین حدش را ملتفت شدیم.

به سرمبارکتان اصلا نمی دانستیم معلم محور تحول وتوسعه است!!

خدا اجر دنیا و آخرتتان  بدهدکه روشن مان کردید.ولله که کم چیزی

نیست این تحول و توسعه!ما از این به بعد سعی می کنیم درهمه حال

از خودمان تحول در بکنیم! متحول شویم!  24 ساعته حول حالنا

 بخوانیم به همه جایمان فوت کنیم! فقط اگر امکان دارد روشنمان

 کنید از کدام ورمان! یعنی... از چه جهتی توسعه پیدا کنیم.

از عرض یا طول !اندرونی یا بیرونی! تحملمان را وسعت دهیم

یا وسعت کلام پیدا کنیم!!

دیگر دلیل شرمنگی ما از گل روی ماهتان اثبات فرهیختگی ما

از جانب شماست.از بس دیگران توی سر ما زدند وما را زیر

خط قرمز1چپاندندازمرغ های نیو کاسل گرفته کچل هم پرریخته تر

شده بودیم!اما الان افتخار می کنیم که فرهیخته ایم،پیشکسوتیم،

جهره ماندگاریم!!2 ای خدا شکرت که نمردیم و ماندگار شدیم!

اصلا شده ایم معیار منزلت اجتماعی!!اگر چه حتی به قواره

یک لانه موش هم منزل نداریم اما خدا را هزار بار شکر

که منزلت داریم!!

پی نوشت:

1-این قرمز با آن تیم قرمز زمین تا زیر زمین توفیر دارد یک وقت خدای

 نکرده ما را با هم همکاسه ندانید!آنها کجا....ما کجا!

2-فقط خدا کند مثل بقیه جهره های ماندگارکه تا ماندگار میشوند

جناب عزراییل یادش می افتد جند نفر از لیست جا مانده اند حالا حالاها

عمرمان به دنیا باقی باشد.ما برخلاف بقیه ماندگاران هنوز 40 سالمان

هم نشده!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:44 توسط تهمینه توفیقی |


درختان را دوست می دارم

 

که به احترام تو قیام کرده اند

 

وآب را

 

که مهر مادر توست

 

خون تو شرف را سرخ گون کرده است

 

فلق آینه دار نجابتت

 

و شفق محرابی که تو در آن

 

نماز سرخ شهادت گزارده ای

 

در فکر آن گودالم

 

که خون تو را مکیده است

 

هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم

 

در حضیض هم می توان عزیز بود

 

از گودال بپرس

 

شمشیری که بر گلوی تو آمد

 

هر چیز و همه چیز را در کائنات

 

به دو پاره کرد

 

هر چه در سوی تو حسینی شد

 

 و دیگر سو یزیدی

.

.

.

آه ای سبز

 

ای سبز سرخ

 

بگذار بگریم...

 از استاد علی موسوی گرمارودی

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:51 توسط تهمینه توفیقی |


آفتاب در محراب

 

19- شبها می رفتند خانه مهاجرین و انصار.فاطمه،علی

حسن وحسین.فاطمه یادشان می آورد حرفهای پدرش را.

علی برایشان از غدیر می گفت.دست دراز می کرد بیعت

 بگیرد برای ولایت.برای وصی رسول خدا.

دست هایشان را جمع می کردند توی هم،خودشان را عقب

 می کشیدند، می گفتند:همه این ها قبول.علی اما اگر زودتر

آمده بود با او بیعت می کردیم.باور کنید....  .

راست می گفتند.آن وقتی که آنها با خلیفه اول بیعت کردند

علی داشت جنازه رسول خدا را  غسل می داد.

20-علی ایستاده بود .دستور پیامبر بود که صبر کند.

مردم ولی نایستادند . آمدند و برادر و داماد رسول خدا

 را بردند مسجد برای بیعت...  .

ستون های مسجد پیامبر لرزید.همه ترسیده بودند.علی را

رها کردند،می دویدند این طرف و آن طرف.سلمان را

صدا زد.چیزی به او گفت.

ـــ بی بی تو را به خدا صبر کن...  .

سلمان پشت سر دختر رسول خدا می دویدو این را می گفت.

فاطمه ولی گفت:«رهایم کن سلمان،به خدا اگر پسر عمویم

را آزاد نکنند،موهایم را پریشان می کنم،پیراهن پدرم را

می اندازم روی سرم و نفرینشان می کنم.»

ـــامیر المومنین گفته مباداشما  نفرین کنید .

سلمان که این را گفت فاطمه ایستاد.

ـــ گفته که برگردید خانه...نفرین شما بی بی...  .

زهرا دست به پهلو گرفته بود و بر می گشت خانه.

فرمان شوهرش بود.ستون های مسجد دیگر نمی لرزید.

علی را از ترس نفرین دختر پیامبر رها کردند.

21 –از مسجد برمی گشت که خبر آوردند همسرت را

 دریاب.سر آسیمه که دوید تمام قد افتاد روی زمین.

بلند شد، دوباره دوید.از مسجد تا خانه راهی نبود.

می افتاد ولی دوباره بلند می شد.

در خانه باز بود.خودش را رساند بالای سر فاطمه.

سر زهرایش را گذاشت روی زانووگفت:زهرا جان!

فاطمه ولی هیچ نگفت.برای بار دوم گفت: دختر پیامبر!

جوابی اما نشنید.برای سومین بارصدا زد:دختر کسی که

به فقرا کمک می کرد!  این بار هم جواب نداد.

ـــ دختر کسی که با ملائکه نماز می خواند!   این دفعه

که جوابی نشنیدگفت:«فاطمه با من حرف بزن منم علی

پسر عمویت.» فاطمه آرام چشمهایش را باز کرد و

 اشک ریخت. علی هم.

22-مدام به بچه ها سفارش می کرد که صدای گریه شان

 بلند نشود،خودش اما زود یادش رفت.موقع غسل دادن

 زهرا،سرش را گذاشت به دیوار وبلند بلند گریه کرد.

23-بدن همسرش را که داخل کفن گذاشت،بند های کفن

را که خواست گره بزند،بچه ها را یکی یکی صدا زد

«بیایید با مادرتان خداحافظی کنید.» حسن و حسین که

آمدندخودشان را انداختند کنار بدن مادر.او فقط نگاه می کرد.

صدای گریه بچه ها که بلند شد،صدای ناله فاطمه را شنید.

انگار دست های همسرش را هم دید که از کفن بیرون آمدند

پسرانش را چسباند به سینه...  .

ـــ یا اباالحسن!حسن وحسین راازروی سینه فاطمه بردار،

به خدا قسم!ملائکه آسمان ها را به گریه انداختند.

صدا از آسمان بود.

24-جلو تابوت راخودش گرفت.پشت آن راهم سلمان وابوذر.

کنار قبر که رسیدندوتابوت را گذاشتند زمین،گفت:شما بروید.

نا محرم این دوروبرنباشد.پیکرزهرا را برداشت ،می خواست

بگذارد توی قبر. خودش بالا بود کسی پایین نبود.پیکرزهرا

را گذاشت روی زمین،رفت توی قبر.خودش پایین بود.

کسی نبود بالا بایستد. دوباره آمد بالا.نگاه کرد به آسمان،

بعد هم به طرف قبر پیامبر.قلبش فشرده شد.چیزی چنگ

انداخت به گلویش.نگاه کرد به تاریکی توی قبر.دستهای

پیامبر را دید آن پایین.صدایش را هم شنید که می گفت:

«بده به من علی جان! زهرا را بده.»

نتوانست حرفی بزند.فقط گفت یا رسول الله! امانتت...  .

25 – خاک ها را ریخت.قبر را صاف کرد.صاف صاف.

مثل آن چند قبر دیگر هم ساخت. کسی نباید می فهمید

قبر فاطمه کجاست.هر روز سر یک قبر می رفت فاتحه

می خواند.دلش را اما،سر یکی از آنها گذاشته بود.

وقتی احساس کرد که ممکن است تعرضی به قبر ها

صورت گیرد،عبای زردش را پوشید با ذوالفقارش نشست

کنار بقیع.نماز خواندن بر جنازه دختر رسول خاتم را بهانه

کرده بودند. گفت:«اگر فاطمه می خواست شما برجنازه اش

نماز بخوانید که وصیت نمی کرد شبانه دفنش کنم.»

26- رفت توی نخلستان.زانو زد کنار چاه دست هایش را

گذاشت روی دیواره آن،در دو طرف.سرش را برد پایین،

 پایین تر. شانه هایش لرزید. عکس ماه روی آب هم.

داشت حرف می زد.اول آرام وبعد بلند تر.صدای مبهم

 حرف و گریه به هم آمیخته بود.هق هق می کرد.

بعد از فاطمه حرف هایش را برای چاه می زد.

کسی را نداشت دیگر.

27-گفتند خلیفه نباید جوان باشد. علی جوان است. بعد

دیدند دلیل محکمی نیست.گفتند علی زیاد می خندد، زیاد

 شوخی می کند.مردی باید خلیفه بشود که عبوس باشد،مردم

از او بترسند و حساب ببرند. همین هم شد.

28- پرسید :کجا می بریدش؟ گفتند:زنا کرده عمر گفته

 حدش بزنیم. علی گفت:برش گردانید.این زن حامله است.

بچه اش که گناه نکرده! گفتند :چه کنیم؟ علی گفت:صبر کنید

 تا بچه اش به دنیا بیاید. بچه که دنیا آمد، زن مرد.

29- ظرف حلوایی را که جلویش گذاشته بودندنگاه کرد.

انگشتش را در آن زد وبعد پاکش کرد.از حلوا نخورد. همان

انگشت را گذاشت دهانش مزمزه کرد.

گفت:غذای خوبی است.حرام هم نیست اما،دوست ندارم نفسم

عادت کند به چیزی که عادت ندارد به آن.

30- صفین.جنگ صفین.معاویه که دستش به شریعه وآب رسید

 آب را به روی لشکر امیر المؤمنین بست.تشنگی فشار آورد.

دستور حمله داده شد.شریعه را که گرفتند،گفتند:حالا ما هم آب

 را می بندیم.علی گفت:آب را خداوند برای مسلمان و کافر

 حلال کرده،بستن آن دور از فتوت ومردانگی است.

31- پشت به دشمن کردند رو به علی.شمشیر هایشان را گرفتند

 طرفش گفتند:بگو جنگ تمام!

گفت:دشمن پشت سرتان است.من فرمانده تان هستم.

می گویم بجنگید. گفتند:هر که می خواهی باش.آن که سر نیزه ها

 می بینی قرآن است.بگو جنگ تمام!

گفت:من خودم قرآن ناطقم.اگرنگویم چه؟

گفتند: می کشیمت وخودمان می گوییم.  کسی را فرستاد به

 مالک بگوید برگردد.این یعنی جنگ تمام.

32- نتیجه حکمیت را که شنیدند جا خوردند.گفتند:

لا حکم الا الله.  برای تبرئه خودشان هم که بود باید مقصر

 را پیدا می کردند.گفتند:علی!علی نباید قبول می کرد

 حکمیت را. بعد هم اصرار کردند که اصلاعلی کافرشده.

باید توبه کند.از سپاهش جدا شدند.برای خودشان پایگاه ومقر

 تشکیل دادند،جایی نزدیک کوفه. شدند خوارج.

33- مسلمان بودند.نماز شب خوان،با پیشانی های پینه بسته.

به اسم خدا،مسلمان می کشتند.فرقی هم نمی کرد.که وچه.

مادر را با بچه ای که در شکم داشت ؛به جرم دوستی علی.

می گفتند:اباالحسن کافر است،هر کس او را قبول دارد هم.

34- می رفتند نهروان برای جنگ با خوارج.اشعث ابن قیس

با عجله آمد،گفت یا امیرالمومنین!صبر کنید.نروید.من

خویشاوند ستاره شناسی دارم که می خواهد چیزی به شما

 بگوید. گفت: بیاید بگوید. ستاره شناس آمد وگفت:من در

حساب های خودم به این جا رسیدم که اگر شما حالا حرکت

 کنید،شکست می خورید و خودتان و بیشتر اصحابتان کشته

می شوید.علی گفت:هر کس تو را تایید کند پیامبر را تکذیب

کرده است.بعد رو کرد به اصحابش و گفت: با نام خدا حرکت

کنید. هیچ جنگی مثل نهروان فتح نداشت.

35- گفت:از امت تو خیلی سختی کشیدم.

پیامبرگفت: «راحت می شوی.»

گفت:خیلی سعی کردم نجاتشان بدهم از سرگردانی وگمراهی.

پیامبر گفت:« دیگر تمام شد،رهاشان کن»

گفت: نشسته اند روی منبر تو.

پیامبر گفت:«خداوند پاداشت را می دهد.به خاطر صبری که

کرده ای.

گفت:لجاجت و عناد ودشمنی دیدم از امت تو .

پیامبر گفت:«نفرینشان کن علی جان!»

سرش را بلند کرد طرف آسمان:خدایا!بد تر از من را نصیب

 اینها کن وبهتر از این امت را نصیب من.

پیامبر نگاهش کرد،گفت:«راحت می شوی.سحر فردا... 

چشم هایش باز شد.سرش را تکیه داده بود به دیوار حیاط.

ابر سیاه روی ماه را پوشاند. خواب دیده بود.

خواب پیامبر و فاطمه را .

36- شب آخر خانه ناز دخترش بود.ام کلثوم.

سفره افطار را که جلویش پهن کرد،نگاه کرد به صورت

دخترش.اشک جمع شده بودتوی چشم هایش.

ــ آخر باباجان!کی دیده ای پدرت توی یک وعده،دو نوع

غذا بخورد؟   دخترش خم شدیکی از ظرف ها را بردارد.

گفت :آن یکی را بردار. ام کلثوم که ظرف شیر را برداشت،

نان ماند توی سفره و نمک .

37- شب آخر، خانه ام کلثوم.

نماز می خواند. گریه می کرد.ذکر می گفت..می رفت از

 اتاق بیرون.نگاه می کرد به آسمان.زیر لب چیزی می گفت.

می آمد داخل،می رفت به سجده. استغفارمی کرد.می نشست.

گریه می کرد .نماز می خواند . می رفت از اتاق بیرون.

به آسمان نگاه می کرد.زیر لب چیزی می گفت.

می گفت:«اللهم بارک لی فی الموت؛خدایا!مرگ را برایم

مبارک کن.

38- صدای علی توی مسجد کوفه پیچیده بود

«فزت ورب الکعبه» ضربه شمشیر زهر آلود که فرقش

 را شکافت،توی محراب مسجدکوفه،در سجده نماز،گفت:

به خدای کعبه رستگار شدم .

39ــ پشت تابوتم را بگیرید بالا وهر جا سر تابوت رفت

شما هم بروید.قبرم همان جااست که سر تابوت روی زمین

 پایین می آید.  اینها را اباالحسن می گفت به پسر ارشدش.

جلو تابوت را که جبرئیل و میکاییل پایین گذاشتند،پسرهایش هم

 همین کار را کردند.رسیده بودند نجف.نجف به خاکش سپردند.

40- مثل داغ است روی جگر،وقتی آدم مجبور باشد قبرعزیزش

را مخفی کند.قبر همسرش مخفی.قبر خودش هم مخفی .دشمن

است دیگر. صد وپنجاه سال بعد تازه امام صادق(ع) توانست

بگوید:«این جاست قبر امیر المومنین.»

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0:35 توسط تهمینه توفیقی |


بعونک یا علی

12-جنگ احد بود.دشمن حمله می کرد،مسلمان ها فرار.

پیامبر به علی گفت:دفاع کن. علی حمله کرد وجنگید.

تک تکشان را کشت .قهرمان های مشهور قریش را.

از آسمان ندا آمد : «لا سیف الا ذوالفقارلا فتی الا علی.»

شمشیری چون ذوالفقار، و جوانمردی چون علی نیست.

13-ایستاده بودند کنار پیامبر،نگاه می کردند.از دور،

گفتند:«علی ترسیده ....»رسول خدا گفت:بس کنید خودش

می آید و دلیلش را می گوید.

جنگ بود .جنگ خندق. عمروبن عبدود که آمدبه میدان

هیچ کس جرأت نکرد برود جلو با او بجنگد،اما علی

 رفته بود.دشمن را هم زده بود زمین ولی نکشته بودش.

حالا همه ایستاده بودند می گفتند علی هم ترسیده.... .

14-پسر عبدود را که کشت، آمد. ایستاد روبه روی

پیامبر،رسول خدا پرسید:«چرا همان اول کارش را

تمام نکردی؟ »  علی گفت:«به مادرم ناسزا گفت.

آب دهان انداخت به صورتم.اگر آن وقت می کشتمش

برای خودم بود،نه برای خدا.»

پیامبرگفته بود:«ضربةعلی یوم الخندق أفضل من عبادةالثقلین.

15-جنگ تبوک. پیامبر دستور جنگ دادبه مسلمان ها.

دستور ماندن به علی. فاصله تبوک تا مدینه زیاد بود.

سپاه که از مدینه رفت بیرون،منافقین آمدند گفتند:پیامبر

از علی ناراحت است که او را با خودش نبرده .

علی که این حرف ها را شنید خودش رارساند به پیامبر.

خبر شایعه را که داد،پیامبر گفت:«دروغ می گویند،من

تو را جانشین خودم گذاشتم در مدینه. تو برای من مثل

هارون هستی برای موسی.» علی برگشت مدینه. پیامبر

گفته بود:«مدینه فقط با من یا تو در امان است .»

سال نهم هجرت بود. دو سال قبل از سقیفه .

16-پیامبر علی را فرستاده بود نجران برای جمع کردن

صدقه و مالیات. وقتی که برگشت شنید پیامبر رفته است

مکه برای حج .حج آخر پیامبر بود، حجةالوداع .

علی هم احرام بست رفت مکه.گزارش سفرش را که به

پیامبر داد رسول خدا پرسید:«به چه نیت محرم شدی؟»

علی گفت:«وقتی احرام می بستمگفتم خدایا! به همان

نیتی محرم می شوم که پیامبر احرام بست.»

17-هجدهم ذی الحجه بود.غدیر خم در راه بازگشت از

حجةالوداع . پیامبر که جانشینش را معرفی کرد همه

شنیدند .قرار شد برای غایب ها هم تعریف کنند.هلهله

کردند. بلند شدند.آمدند جلو برای  دست دادن و بیعت

کردن.همه آمدند،اول از همه آنهایی که دو ماه بعد

جلسه گرفتند تا جانشین پیامبر را تعیین کنند .

18-علی را خبر کردیم تا برود پیش پیامبر .

حال پیامبر بد تر از روزهای قبل شده بود.خوابیده

بود توی بستر.گفته بود:«برادرم بیاید.»  حالا علی

آمده بودنشسته بود کنار پیامبر.سینه پسر عمو را

چسباده بود به سینه اش.پیامبر لبهایش را برده بود

نزدیک گوشش،انگار برایش حرف می زد.یک ساعتی

گذشت،پیامبر در آغوش برادرش از دنیا رفت.

پرسیدیم: پیامبر چه می گفت؟ گفت:«هزار باب ازعلم را