کشور ما بزرگان و پیشکسوتان به نامی در عرصه طنز دارد که شاید بسیاری از عامه مردم آنها را به خوبی نمی شناسند.از این بزرگان می توان استاد عباس فرات را نام برد که برای جوانان ونسل جدید این مرد بزرگ و شیرین سخن ناشناس مانده است. در این جا فقط ذکر خیری از او کرده ام .بقیه اش پای خودتان .
استاد عباس فرات از پیشکسوتان طنز ایران زمین در سال 1269در یزد متولد شد و در سال 1347 در تهران وفات یافت. نشریه توفیق در سال 37 طی 10 شماره پی در پی از فرات تجلیل کرد و اورا از نظر حاضر جوابی«برنارد شاو ایران» نامید. *دریک انجمن ادبی،شاعری مقداری رباعی خواند.وقتی می خواست بنشیند فرات گفت:ایشان لا حول ولا قوة الا با لله را بر وزن انا لله و انا الیه راجعون ساخته اند! *سور چرانی اول شب وارد منزل فرات شد و برای این که به او بفهماند من شب را خواهم ماند ،گفت:آقای فرات آیا صبح که ما می خواهیم برویم اداره در این حدود تاکسی پیدا می شود؟ فرات رفت بیرون و پس از 3 دقیقه برگشت و گفت:همین الان تاکسی دم درحاضر است. *شاعری در کار بنایی نیز دست داشت.از روی علاقه ای که به شعر و ادب داشت،سقف خراب یک انجمن ادبی را تعمیر کرد.شبی در همان انجمن یکی از سروده هایش را برای حاضران خواند.فرات گفت:احسنت واقعا عالی ساخته ای... شاعر با ذوق و شوق دفتر شعرش را جلو فرات گرفت وگفت :استاد کجا را عالی ساخته ام؟ فرات اشاره به سقف مرمت شده کرد و گفت:آنجا را! (برگرفته از یک لب و هزار خنده نوشته شادروان عمران صلاحی و بیژن اسد پور)
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 7:44 توسط تهمینه توفیقی |
کودک از مادرش پرسید :چرا گریه می کنی؟ مادر پاسخ داد:چون مادرم. کودک گفت: نمی فهمم. مادراو را درآغوش کشید و گفت: هرگز نخواهی فهمید... . کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند وتنها جوابی که پدر داشت این بود که همه مادرها همین طور هستند. کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد: خدایا!چرا مادرها به این راحتی گریه می کنند؟ خداوند پاسخ داد: پسرم من باید مادرهارا موجوداتی خاص خلق می کردم. من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشند ودر عین حال آرام ومهربان باشند. من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه راه را،حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند،داشته باشند. توان مراقبت از خانواده به هنگام بیماری،بی هیچ شکا یتی . من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم، حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بسیار بد رفتار کرده اند. والبته اشک را نیز به آنها دادم ،برای زمانی که به آن نیاز دارند. هفده داستان کوتاه کوتاه ترجمه سارا طهرانیان
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 7:53 توسط تهمینه توفیقی |
یک توصیه به کنکوری ها بچه که بودیم وقتی بزرگتر ها از ما می پرسیدند:بچه جان بزرگتر که شدی می خواهی چه کاره شوی؟محکم می گفتیم دکتر! بزرگتر که شدیم به لطف دوستان وعزیزانی که همیشه همراه و همدل ما بودند و تخصص خودمان در دور زدن معلم و مدیردر مدرسه و سعی و کوشش فراوان در درس نخواندن! خوشبختانه دکتر نشدیم!! چرا خوشبختانه؟ چون اگر دکتر می شدیم ، شبیه این دو سه نمونه دکتری می شدم که الان ذکر خیرشان را می گویم: پسری 18 ساله به علت تصادف در یکی از بیمارستان های ینگه دنیا تحت عمل جراحی قرار گرفت.بعد از عمل برجستگی بد شکلی در سرش پیدا شد و دچار سردرد شدید شد .با عکس برداری از سر او معلوم شد یک تکه فلز در سر او جا مانده! مورد دوم مال مملکت خودمان است.در بیمارستانی در دشتستان به علت جا به جا شدن پرونده دو بیمار یک جای استراتژیک یک بیمار را به جای یک جای سوق الجیشی او عمل کردند!! حالا شما که می خواهید دانشگاه رفته دکتر بشوید حواستان باشد مثل آدم درست درس بخوانید تا دور از جانمان دوراز جانمان اگر روزگاری زیردستتان آمدیم چهار ستون بدنمان را سالم تحویلمان دهید چشم و چارتان را هم باز کنید باندی چاقویی ساطوری چیزی را در شکممان جا نگذارید!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:6 توسط تهمینه توفیقی |
بزرگ داشت مقام معلم به خدا شرمنده ایم قربان، این همه بزرگواری،این همه لطف این همه محبتی که در حق ما کردید. والله که حق ما نبود! به جان شما تا امروز به خاطر حقوق آخر ماه و امید گرفتن اضافه کارها و معوقه ها! ماه را به آخر می رساندیم،ولی از امروزبه جان مبارکتان فقط به خاطر جبران همه محبت های پدرانه و برادرانه شما ست که به کلاس می رویم. آقا اصلا تقصیر آن قبلی هاست که ما نفهم ماندیم . دورازجانتان بی شعور ماندیم!نفهمیدیم این که می گویند معلمی شغل انبیا است یعنی چه؟ یعنی تا این قدرش را فهمیدیم که باید مثل انبیا و اولیاء خیلی زجر بکشیم و اذیت وآزار زبان نفهم ها را تحمل کنیم،اما فقط تا همین حدش را ملتفت شدیم. به سرمبارکتان اصلا نمی دانستیم معلم محور تحول وتوسعه است!! خدا اجر دنیا و آخرتتان بدهدکه روشن مان کردید.ولله که کم چیزی نیست این تحول و توسعه!ما از این به بعد سعی می کنیم درهمه حال از خودمان تحول در بکنیم! متحول شویم! 24 ساعته حول حالنا بخوانیم به همه جایمان فوت کنیم! فقط اگر امکان دارد روشنمان کنید از کدام ورمان! یعنی... از چه جهتی توسعه پیدا کنیم. از عرض یا طول !اندرونی یا بیرونی! تحملمان را وسعت دهیم یا وسعت کلام پیدا کنیم!! دیگر دلیل شرمنگی ما از گل روی ماهتان اثبات فرهیختگی ما از جانب شماست.از بس دیگران توی سر ما زدند وما را زیر خط قرمز1چپاندندازمرغ های نیو کاسل گرفته کچل هم پرریخته تر شده بودیم!اما الان افتخار می کنیم که فرهیخته ایم،پیشکسوتیم، جهره ماندگاریم!!2 ای خدا شکرت که نمردیم و ماندگار شدیم! اصلا شده ایم معیار منزلت اجتماعی!!اگر چه حتی به قواره یک لانه موش هم منزل نداریم اما خدا را هزار بار شکر که منزلت داریم!! پی نوشت: 1-این قرمز با آن تیم قرمز زمین تا زیر زمین توفیر دارد یک وقت خدای نکرده ما را با هم همکاسه ندانید!آنها کجا....ما کجا! 2-فقط خدا کند مثل بقیه جهره های ماندگارکه تا ماندگار میشوند جناب عزراییل یادش می افتد جند نفر از لیست جا مانده اند حالا حالاها عمرمان به دنیا باقی باشد.ما برخلاف بقیه ماندگاران هنوز 40 سالمان هم نشده!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:44 توسط تهمینه توفیقی |
درختان را دوست می دارم که به احترام تو قیام کرده اند وآب را که مهر مادر توست خون تو شرف را سرخ گون کرده است فلق آینه دار نجابتت و شفق محرابی که تو در آن نماز سرخ شهادت گزارده ای در فکر آن گودالم که خون تو را مکیده است هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم در حضیض هم می توان عزیز بود از گودال بپرس شمشیری که بر گلوی تو آمد هر چیز و همه چیز را در کائنات به دو پاره کرد هر چه در سوی تو حسینی شد و دیگر سو یزیدی . . . آه ای سبز ای سبز سرخ بگذار بگریم... از استاد علی موسوی گرمارودی
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:51 توسط تهمینه توفیقی |